از مدیریت تا رهبری یك سیستم

برآورد شده است كه در سال 1900 بیش از 90 درصد شاغلان بخش صنعت، خدمات و بازرگانی نمی توانستند وظایف خود را به خوبی رؤسای خود انجام دهند. توجه كنید كه این نكته بسیار بااهمیت است.
تصور كنید كه یك شركت به آن دوران بازگردد. فرض كنید كه ایــن شركت كارگرانی دارد كه در كارخانه مته كاری می كنند و سركارگر آنها بازنشسته شده است. بنابراین، لازم است كه شخصی جایگزین وی شود. مدیر شركت چه كسی را انتخاب خواهدكرد؟ واضح است كه بهترین متـه كار را انتخاب می كند. پس سركارگری در این كارخـانه وجـود دارد كه بهتــر از بقیــه می تواند مته كاری كند. اكنون یك سركارگر برای بقیه نوبتهای كاری لازم است. خوب، بهترین سركارگر از بین سركارگرهای موجود برای این شغل انتخاب می شود. پس افراد عموماً نردبانهای ترقی سازمانی را ازطریق انجام شایسته كارهایشان طی می كردند. بنابراین، وقتی به رده بالاتر ارتقا پیدا می كردند، آن كارهـایی را كه در سمت قبلی به خوبی انجام می دادند، مدیریت می كردند و به همین علت آنها به كار كارمندان خود سرپرستی و نظارت می كردند.
در سال 1900 میانگین سطح تحصیل كارگران كارخانه ها در آمریكا بسیار پایین بود ولی امروزه بسیار بالاتر است. برآورد می شود كه حـداقـل 90 درصــد كـارگـران امروزی می توانند كارهایشان را بهتر از رئیسشان انجام دهند. این بهتر بودن، تقریباً به میزان 105 درصد برآورد شده است.

امروزه مدیران سه وظیفه اصلی برعهده دارند و تا زمانی كه آنها به طور كامل اجرا نگردد، نمی توانیم محصول را با آن كیفیتی كه انتظار داریم به دست آوریم. اولین وظیفه مدیر ایجاد محیطی است كه كاركنان بتوانند در آن به بهترین نحو ممكن از دانش خود استفاده كنند. شركتی در اروپا، میانگین درصد قابلیتهای مرتبط با كارهای كاركنان خود را 30 درصد برآورد كرده بود. اگر شركتی بخواهد از سایر منابع خود نیز این چنین ضعیف استفاده كند، اساساً زنده نخواهد ماند. تا زمانی كه شركت نیاموزد كه چگونه به شكل موثری از كاركنان خود بهره گیرد، مشكلات جدی در زمینه كیفیت وجود خواهند داشت. بنابراین، چگونگی انجام این امر، موضوع مهمی است كه می شود در اینجا به آن پرداخت ولی قبل از آن لازم است تا پیش نیازی را بدانیم. پس باید تعریف قدیمی شغل را كنار بگذاریم. چون در غیر این صورت آنچه را كه كاركنان اجازه دارند در سر كار خود انجام دهند، محدود می كنیم و مانع آنچه می دانند و می خواهند انجام دهند، می شویم. به علاوه این تعاریف بر این فرض بنا شده است كه كسانی كه این تعاریف را مطرح كرده اند بهتر از كسانی كه می خواهند كار را انجام دهند، می دانند آن شغل چگونه باید انجام شود. این فرض معمولاً غلط است. ما باید كار را به گونه ای سازماندهی كنیم كه مردم به همان شكلی انجام دهند كه آن را می فهمند.
دومین پیش نیاز آن است كه باید دركارمندان این توانایی را ایجاد كنیم كه هر روز بهتر از روز قبل كارهایشان را انجام دهند و برای این امر لازم است تا آنها را پرورش بدهیم. توسعه كسب و كار و ذینفعان آن می بایست هدف اصلی باشد.متاسفانه اكثر مدیران، رشد و توسعه را مترادف می پندارند.
بسیاری از شركتها واحدی دارند كه گفته می شود مسئولیت آن توسعه است. این واحد چه وظیفه ای را به عهده دارد؟ برای ادغام، سرمایه گذاری مشترك، سرمایه برداری و در یك كلمه، رشد. رشد به معنای افزایش در مقدار یا تعداد است ولی توسعه ارتباطی با این دو مفهوم ندارد. یك صومعه نشین رشد می كند ولی توسعه پیدا نمی كند. با وجود این، انیشتین مدتها پس از آنكه رشدش متوقف شد، به توسعه خود ادامه داد. توسعه به معنای افزایش توانائیها و خواسته ها برای ارضای نیازها تعــریف مـی شود. یك خواسته موجه، خواسته ای است كه با برآورده شدن آن، توانایی یا خواسته های دیگران برای برآوردن نیازهایشان كاهش نیابد. اسپانیایی ها توسعه را ایجاد ظرفیت معنا می كنند كه این مفهوم، معنی اصلی آن را روشن می سازد.
بنابراین، دومین مسئولیت اصلی مدیران توسعه كسانی است كه مدیران مسئولیتشان را برعهده دارند. مدیران باید معلم باشند، زیرا آموزش وسیله ای برای توسعه است. كیفیت ازطریق آموزش بهتر می تواند ارتقا پیدا كند تا ازطریق نظارت و سرپرستی.
سومین وظیفه اصلی مدیران:
1) مدیریت تعاملات بین كسانی كه وی مسئول آنهاست و تحت مسئولیت آنها قرار دارد
2) مدیریت تعاملات بخشهای تحت مدیریت با بخشهای دیگر سازمان
3) مدیریت تعاملات سازمانهایی كه وی در آنها مسئولیت دارد با سایر سازمانهای موجود در محیط آنهاست.
ما به نوعی از سازمان نیاز داریم كه چنین مدیریتی را تسهیل كند. ساختار سلسله مراتبی استبدادی كه در اغلب شركتها وجود دارد، فاقد چنین ویژگیهایی است. بنابراین، نیاز به ساختار سلسله مراتبی دموكراتیك است كه این نوع ساختار هم موجود است. این نوع سازمانها، سازمانهای حلقوی نامیده می شود.